Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker

Sunday، March 29، 2009

آهای آهای خبر خبر ، خواهر کوچولوها اومدن


خواهر کوچولوهای من پارمین و آرزین


راستی من و بابایی این روزها حسابی بهمون خوش میگذره، این صندلی که میبینید یه زمانی شاه روش مینشسته. آخه ما رفته بودیم نمایشگاه هوایی و از هواپیمای شاه و اشرف دیدن کردیم

این هم یه عکس دیگه

از نمایشگاه هوایی هم با جاوید رفتیم قلعه اسرار آمیز
اگر خواستید عکسهای بیشتری ببینید به وبلاگ خواهر کوچولوها و بابایی هم سر بزنید.

Wednesday، March 4، 2009

تولد بابایی در عسلویه

چهارشنبه 14 اسفند 1387


بابایی عزیزم، تولدت مبارک.
بیصبرانه منتظرت هستیم

و البته ما روز بکشنبه اولین اجرای تاتر را با خواندن دو قطعه شعر تکخوانی و سه سرود دسته جمعی تجربه کردیم. ببینید:



رادین و مامان قلمبه

رادین، پروانه بنفش، پس از اجرای نقش

راستی چرا ما مدتهاست که یک عکس خانوادگی نداریم!!!!

Thursday، February 26، 2009

داداش رادین

پنجشنبه 8 اسفند 1387

نترسید... هنوز خواهر کوچولوها به دنیا نیامده اند. این Ticker زیر می گوید 34 روز دیگه هم مونده اما تقریبا ما همه آماده ایم. من خیلی داداش بزرگ و خوبی هستم. به مامان کمک می کنم و تمام وسایل خواهر کوچولوها رو توی کشوهاشون می گذارم. کلی مهد می روم و یک عالمه شعر و انگلیسی یاد گرفتم. فقط هنوز نمی دونم کی فارسی حرف می زنیم کی انگلیسی و باید مرتب چک کنم.
بابایی یا به قول ما "امیر" همچنان هر هفته از اول تا آخر هفته عسلویه است. حتی روزهای فیتیله، امروز تعطیله عسلویه تعطیل نیست.
اما مهرک (منظور همان مامان است) مثل اینکه دیگه کمتر می رود شرکت و بعضی روزها خانه است. البته انقدر گرد و قلمبه شده که شروین گوگولی (پسر دایی عزیز) هم متوجه شده و چند روز پیش پرسید:" عمه چی خوردی مگ مگت گنده شده؟"
به هر حال امیدواریم این یکماه که مامان کمتر کار دارد برای ما بیشتر پست بنویسد
این لینک را ببینید
دوستدار همگی

داداش رادین تندکار
ما و بچگیهایمان
میخ زادگان-1

میخ زاده-2


بالاخره خودم دست بکار شدم


Saturday، December 13، 2008

خواهر کوچولوها

شنبه 23 آذر ماه 1387
ما نه تصمیم داریم وبلاگمان را تعطیل کنیم و نه اینکه بی حرف جدید مانده ایم. تنها مشکل کار این است که مامان خانم زیر خروارها تن کاغذ گم شده. حالا اینکه مامان تپلی ما چطور می تونه زیر کاغذهای کوچولو گم بشه ما که نفهمیدیم!؟!!!
اما عرض کنم به خدمت همه دوستان که ما بالاخره فهمیدیم چه اتفاقاتی دارد می افتد و این پج پجها راجع به چیست. ما و مامان و بابا داریم صاحب یک خواهر کوچولو (به قول مامان) و در واقع دوتا خواهر کوچولو ( بنا به کشفیات خودمان) می شویم. خواهر کوچولوها فعلا خوب هستند. یعنی هم خودشان خیلی خوبند (چون مرتب با ما از توی شکم مامان دست می دهند) هم ما دوستشان داریم. اما هنوز اسم ندارند!!!
ما هم که هر روز می رویم مهد کودک بعد هم می رویم شرکت مامان تا در کارها به مامان کمک کنیم و بعد از ظهرها هم برمیگردیم خانه و پیش مامان جون کمی بازی می کنیم و می خوابیم تا مامان و بابا از سرکار برگردند. (البته بماند که بابایی مرتب ماموریت می رود)
فعلا این عکس قدیمی را داشته باشید، قول می دهیم زود برگردیم:

Saturday، November 1، 2008

تولد، تولد، تولدم مبارک

شنبه 11 آبان 1387
تولدمان مبارک، ما سه ساله شدیم. این هم چندتا عکس از مراسم باشکوه تولدمان البته مامان متوجه نشد چرا عکسها از آخر به اول آپلود شد.
ما و کادوهایمان
شما هم متوجه شده اید این مامان خانم و بابا آقا مسابقه تپلی گذاشته اند؟!!!

اگه گفتین چرا همه بچه ها انگشت به دهان هستند؟

ما و دوستانمان و تولد بازی



Happy Birthday Radin
جای همه آنها که نبودند خالی. امیدوارم همیشه خوش باشند.
پ.ن1: خاله نیلوفر عزیز تولدتون مبارک. امیدوارم سالهای سال شاد و سلامت باشی و با هم تولدمون رو جشن بگیریم. خیلی خیلی دوستت داریم.
پ.ن2: خاله مهدیس جون جونی، تولد شما هم پیشا پیش مبارک. عمرا این مامان ما همت کنه تا هفته دیگه آپ کنه
پ.ن3: ما داریم با مامان میریم ماموریت. هفته دیگه که برگشتیم همگی را به یک قرار به مناسبت تولدمان دعوت خواهیم کرد.





Saturday، October 11، 2008

شایعات

شنبه 20 مهرماه 1387
اول از همه سلام
دوم بابا جون تولدتون مبارک. خیلی خیلی دوستتون دارم
سوم ما از این شایعاتی که در کامنت ها هست خبری نداریم. بنابراین نمی توانیم چیزی را تایید یا تکذیب کنیم. هرچند این روزها متوجه یکسری مکالمات عجیب شده ایم اما هنوز کسی مارا از انچه شما می گویید خبردار نکرده است. بنابراین اگر خبر موثقی داشتید ما راهم خبر دار کنید.
چهارم ما کلاس می رویم سواد هم داریم اما نمی توانیم بخوانیم پس از انچه ته وبلاگ هست هم سر در نمی آوریم.
پنجم ما بزودی متولد می شویم. قرار است در مراسم باشکوهی هفت شب و هفت روز به جشن و پایکوبی بپردازیم. مامان می گوید دیگه به این زودی ها نمی توانیم حسابی مهمانی داشته باشیم. اما چرا یش را نمی دانیم.
ششم چند تا عکس دیگه از سفر مردانه ما به شهرکرد را ببینید:
ما و چشمه و آب خوردن غیر بهداشتی از نظر مامان
رادین و شیر سنگی- فیگور از رادین
ما و بابایی و آقا اسبه
بازهم چشمه و عشوه


Saturday، October 4، 2008

رادین مشهور

شنبه 13 مهرماه 1387
چهارشنبه گذشته تولد مامان جون بود.
مامان جونم تولدتون مبارک. دنیا دنیا شادی و سلامتی براتون آرزو می کنم
به همین مناسبت ما در پاسخ به مامان که "به نظرت برای مامان جون کادو تولد چی بخریم" جواب دادیم دامن. و رفتیم خرید و هرچی مامان گفت رادین این بلوز را ببین، این کفشها خیلی قشنگ هستند و ... اصرار کردیم که فقط دامن. و بالاخره موفق شدیم خودمان یک دامن برای مامان جون انتخاب کنیم و تنها مامان اجازه داشت در مورد سایزش نظر بدهد.
راستی می دانید ما مشهور شدیم. مدتهاست که ما خبر داشتیم مشهور شده ایم، به همین علت هر وقت عکس چندتا بچه توی کتاب یا مجله ای می دیدیم از مامان یا بابا می پرسیدیم که کدام عکس ماست. اوایل مامان سعی می کرد توضیح بدهد که عکس ما آن تو نیست. اما چون ما قانع نمی شدیم بالاخره تصمیم گرفت بپرسد " تو فکر می کنی کدوم عکس توست؟" اما ما بالاخره عکسمان را پیدا کردیم. ما مشهور شده ایم. بروید و عکس ما را در کتاب حرفه و فن سال دوم راهنمایی صفحه 3 ببینید