Sunday، March 29، 2009
Wednesday، March 4، 2009
تولد بابایی در عسلویه
چهارشنبه 14 اسفند 1387بابایی عزیزم، تولدت مبارک.
بیصبرانه منتظرت هستیم
ارسال شده توسط
مهرک هرندی
در
6:25 AM
|
Thursday، February 26، 2009
داداش رادین
پنجشنبه 8 اسفند 1387
نترسید... هنوز خواهر کوچولوها به دنیا نیامده اند. این Ticker زیر می گوید 34 روز دیگه هم مونده اما تقریبا ما همه آماده ایم. من خیلی داداش بزرگ و خوبی هستم. به مامان کمک می کنم و تمام وسایل خواهر کوچولوها رو توی کشوهاشون می گذارم. کلی مهد می روم و یک عالمه شعر و انگلیسی یاد گرفتم. فقط هنوز نمی دونم کی فارسی حرف می زنیم کی انگلیسی و باید مرتب چک کنم.
بابایی یا به قول ما "امیر" همچنان هر هفته از اول تا آخر هفته عسلویه است. حتی روزهای فیتیله، امروز تعطیله عسلویه تعطیل نیست.
اما مهرک (منظور همان مامان است) مثل اینکه دیگه کمتر می رود شرکت و بعضی روزها خانه است. البته انقدر گرد و قلمبه شده که شروین گوگولی (پسر دایی عزیز) هم متوجه شده و چند روز پیش پرسید:" عمه چی خوردی مگ مگت گنده شده؟"
به هر حال امیدواریم این یکماه که مامان کمتر کار دارد برای ما بیشتر پست بنویسد
نترسید... هنوز خواهر کوچولوها به دنیا نیامده اند. این Ticker زیر می گوید 34 روز دیگه هم مونده اما تقریبا ما همه آماده ایم. من خیلی داداش بزرگ و خوبی هستم. به مامان کمک می کنم و تمام وسایل خواهر کوچولوها رو توی کشوهاشون می گذارم. کلی مهد می روم و یک عالمه شعر و انگلیسی یاد گرفتم. فقط هنوز نمی دونم کی فارسی حرف می زنیم کی انگلیسی و باید مرتب چک کنم.
بابایی یا به قول ما "امیر" همچنان هر هفته از اول تا آخر هفته عسلویه است. حتی روزهای فیتیله، امروز تعطیله عسلویه تعطیل نیست.
اما مهرک (منظور همان مامان است) مثل اینکه دیگه کمتر می رود شرکت و بعضی روزها خانه است. البته انقدر گرد و قلمبه شده که شروین گوگولی (پسر دایی عزیز) هم متوجه شده و چند روز پیش پرسید:" عمه چی خوردی مگ مگت گنده شده؟"
به هر حال امیدواریم این یکماه که مامان کمتر کار دارد برای ما بیشتر پست بنویسد
این لینک را ببینید
دوستدار همگی
دوستدار همگی
داداش رادین تندکار
ما و بچگیهایمان
ارسال شده توسط
مهرک هرندی
در
10:08 PM
|
Saturday، December 13، 2008
خواهر کوچولوها
شنبه 23 آذر ماه 1387
ما نه تصمیم داریم وبلاگمان را تعطیل کنیم و نه اینکه بی حرف جدید مانده ایم. تنها مشکل کار این است که مامان خانم زیر خروارها تن کاغذ گم شده. حالا اینکه مامان تپلی ما چطور می تونه زیر کاغذهای کوچولو گم بشه ما که نفهمیدیم!؟!!!
اما عرض کنم به خدمت همه دوستان که ما بالاخره فهمیدیم چه اتفاقاتی دارد می افتد و این پج پجها راجع به چیست. ما و مامان و بابا داریم صاحب یک خواهر کوچولو (به قول مامان) و در واقع دوتا خواهر کوچولو ( بنا به کشفیات خودمان) می شویم. خواهر کوچولوها فعلا خوب هستند. یعنی هم خودشان خیلی خوبند (چون مرتب با ما از توی شکم مامان دست می دهند) هم ما دوستشان داریم. اما هنوز اسم ندارند!!!
ما هم که هر روز می رویم مهد کودک بعد هم می رویم شرکت مامان تا در کارها به مامان کمک کنیم و بعد از ظهرها هم برمیگردیم خانه و پیش مامان جون کمی بازی می کنیم و می خوابیم تا مامان و بابا از سرکار برگردند. (البته بماند که بابایی مرتب ماموریت می رود)
فعلا این عکس قدیمی را داشته باشید، قول می دهیم زود برگردیم:

ارسال شده توسط
مهرک هرندی
در
1:14 PM
|
Saturday، November 1، 2008
تولد، تولد، تولدم مبارک
شنبه 11 آبان 1387
تولدمان مبارک، ما سه ساله شدیم. این هم چندتا عکس از مراسم باشکوه تولدمان البته مامان متوجه نشد چرا عکسها از آخر به اول آپلود شد.
ما و کادوهایمان
شما هم متوجه شده اید این مامان خانم و بابا آقا مسابقه تپلی گذاشته اند؟!!!
اگه گفتین چرا همه بچه ها انگشت به دهان هستند؟

ما و دوستانمان و تولد بازی

Happy Birthday Radin
پ.ن1: خاله نیلوفر عزیز تولدتون مبارک. امیدوارم سالهای سال شاد و سلامت باشی و با هم تولدمون رو جشن بگیریم. خیلی خیلی دوستت داریم.
پ.ن2: خاله مهدیس جون جونی، تولد شما هم پیشا پیش مبارک. عمرا این مامان ما همت کنه تا هفته دیگه آپ کنه
پ.ن3: ما داریم با مامان میریم ماموریت. هفته دیگه که برگشتیم همگی را به یک قرار به مناسبت تولدمان دعوت خواهیم کرد.
ارسال شده توسط
مهرک هرندی
در
1:53 PM
|
Saturday، October 11، 2008
شایعات
شنبه 20 مهرماه 1387
اول از همه سلام
دوم بابا جون تولدتون مبارک. خیلی خیلی دوستتون دارم
سوم ما از این شایعاتی که در کامنت ها هست خبری نداریم. بنابراین نمی توانیم چیزی را تایید یا تکذیب کنیم. هرچند این روزها متوجه یکسری مکالمات عجیب شده ایم اما هنوز کسی مارا از انچه شما می گویید خبردار نکرده است. بنابراین اگر خبر موثقی داشتید ما راهم خبر دار کنید.
چهارم ما کلاس می رویم سواد هم داریم اما نمی توانیم بخوانیم پس از انچه ته وبلاگ هست هم سر در نمی آوریم.
پنجم ما بزودی متولد می شویم. قرار است در مراسم باشکوهی هفت شب و هفت روز به جشن و پایکوبی بپردازیم. مامان می گوید دیگه به این زودی ها نمی توانیم حسابی مهمانی داشته باشیم. اما چرا یش را نمی دانیم.
ششم چند تا عکس دیگه از سفر مردانه ما به شهرکرد را ببینید:
ما و چشمه و آب خوردن غیر بهداشتی از نظر مامان
ارسال شده توسط
مهرک هرندی
در
12:00 PM
|
Saturday، October 4، 2008
رادین مشهور
شنبه 13 مهرماه 1387
چهارشنبه گذشته تولد مامان جون بود.
مامان جونم تولدتون مبارک. دنیا دنیا شادی و سلامتی براتون آرزو می کنم
به همین مناسبت ما در پاسخ به مامان که "به نظرت برای مامان جون کادو تولد چی بخریم" جواب دادیم دامن. و رفتیم خرید و هرچی مامان گفت رادین این بلوز را ببین، این کفشها خیلی قشنگ هستند و ... اصرار کردیم که فقط دامن. و بالاخره موفق شدیم خودمان یک دامن برای مامان جون انتخاب کنیم و تنها مامان اجازه داشت در مورد سایزش نظر بدهد.
راستی می دانید ما مشهور شدیم. مدتهاست که ما خبر داشتیم مشهور شده ایم، به همین علت هر وقت عکس چندتا بچه توی کتاب یا مجله ای می دیدیم از مامان یا بابا می پرسیدیم که کدام عکس ماست. اوایل مامان سعی می کرد توضیح بدهد که عکس ما آن تو نیست. اما چون ما قانع نمی شدیم بالاخره تصمیم گرفت بپرسد " تو فکر می کنی کدوم عکس توست؟" اما ما بالاخره عکسمان را پیدا کردیم. ما مشهور شده ایم. بروید و عکس ما را در کتاب حرفه و فن سال دوم راهنمایی صفحه 3 ببینید

ارسال شده توسط
مهرک هرندی
در
1:54 PM
|
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)














